آرشام 10 ماهه من
پسر گل من سلام مامانی .
عزیز دل مامان شما رفتی تو 10 ماه و داری واسه خودت مرد میشی . با تلاش داری سعی میکنی چهار دست و پا بری و یکم در حد 2 قدم میری و تو روز 19 دی ماه بالاخره تونستی چهار دست و پا بری . الان که اینو برات مینویسم کلی عکس هم از چهار دست و پا رفتنت دارم و بعد برات میزارم . اما حالا عکس های اوایل ورود به 10 ماهگیتو میزارم تا ببینی.
راستی تو روز 13 دی ماه با بابایی رفتیم بابل دیدن مامان سامره و تو راه شما اولین برف زندگیتو دیدی و خواستیم عکس بندازیم اما شما تو بغل مامان بودی و زمین خیلی یخ داشت و حتی یک قدم هم میترسیدم راه برم و به ماشین چسبیده بودم و نتونستم شما را بنشونم تو برف ها و ازت عکس بیرم اما با دیدن اینکه همه چیز سفیده یکم هیجان زده شده بودی. و شما طبق معمول که میای جلو و از صندلی ماشیتن در میای همش میخوای بری پیش بابایی تا مثلا رانندگی کنی من نمیدونم این دنده و فرمون چی داره که تو عاشقشی.
عزیزم شما اینقدر بزرگ شدی که دیگه هر جا را میگیری و می ایستی اما خودت به تهایی میتونی رو زانوهات وایستی و مخصوصا وقتی تو تختتی زود میله ها میگیری و رو زانو میشی و از بالای نرده ها منو میبنی.
عکس ها میزارم تا ببینی. امیدوارم خوشت بیاد.

فدای خنده هات مامان

در تلاش برای چهار دست و پا رفتن

اینم ایستادن آقا پسر گل

این اسباب بازی ها را دایی جون امیر برات خریده وقتی اومد پیشمون و شما خیلی دوست داری و باهاش بازی میکنی

"مامان این کارتونه را دوست ندارم میزنی کانال دیگه یا بزنم تو تلویزیون"

" مامانی این خیلی باحاله 3 تا توپ هم داشت برام بیار "

" یوهو ووووو سلام مامان . دارم میبینمت"

این خنده هاتو بخورم من عزیزم

" مامان جون دوستت دارم"


عاشقتم مامان

وای نکن اینجوری دلم ضعف میره

اینم از اولین برف پسرم

این آرشام خوابالو تو ماشین

"مامانی دیدی بالاخره تو پمپ بنزین من نشستم و دارم رانندگی میکنم"
نمیدونم این فرمون چی داره که اینقدر حرفه ای میگیریشو به مامانی فخر میفروشی

بابایی فرمون را از پسری گرفت و ...........

" بابایی قرارمون این نبودا شما بگو کدوم ور برم من خودم حلش میکنم و میرم . اما دیگه نبینم دست به فرمون من بزنا. کلاهمون میره تو هم"

" دیدی مامانی با بابا جونی حلش کردم"



آرشام 10 ماهه من
